تبليغاتX
㋡دختری از جنس عروسک㋡









توجه توجه توجه

وبلاگ گروهی با هشت نفر نویسنده ساخته شد

هنرمندان جوان

درصورتی که بازهم اعضای فعال دوست داشته باشند می توانند به صورت خصوصی برای من پیام بگذارند و رمز و نام کاربری و نام نویسنده را بدهند .

تاالآن فقط خودم اپ کردم و چند تایی ناناسی و یکی هم رزا جون

امیدوارم به زودی وبلاگی درست کنیم که هرکاری داشتید و هرچی خواستید بتونید ازش استفاده کنید

برای تبادل لینک لطف کنید مارا با نام هنرمندان جوان (هرآنچه که شما نیازدارید)لینک کنید و درقسمت نظرات بگویید تا شما را لینک کنیم

دیشب همه وقتم را گذاشتم روی مطالب وبلاگ جدید شرمنده اگه نیومدم پیشتون ایشالا فردا شب جبران می کنم

ادامه مطلب
سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 | لينک ثابت | عروسک خانومی |


خاطره یه روز نفرت انگیز

سلام

دیروز دختر خالم زنگ زد گفت عصر میایم خونتون به مامانت بگو آش درست کنه ، آخه آش رشته های مامان من خیلی خوشمزه است و همیشه هرکس هوس آش رشته می کنه یادش می افته باید بیاد خونه ما ....

هروقتم که آش درست می کنیم کل خاله ها و دختراشونو و عروس هاشون را دعوت می کنه شانس ما هم که تعداد خواهرهاش زیاده و تعداد نوه خواهرهاش زیادتر منم که اصلا با بچه ها میونم خوب نیست مخصوصا بچه هایی که دوسشون نداشته باشم ، کلا اخلاقم یه طوریه که دوست ندارم کسی بره تو تختم یا پتوی منو بندازه روش واسه اینکه بچه ها نتونن برن بالا پله های تختم را برداشتم قایم کردم اما امان از دست مادرهای خودخواهی که باید هرکاری بچشون میگه انجام بدن، تا گفت می خوام برم بالا بلندش کرد گذاشتش بالا و اون یکی رفت سراغ پولیشام و یکی رو صندلی کامپیوتر داشتم می ترکیدم!!!

دیدم دارم کلافه میشم همه را از اتاقم کردم بیرون اما فایده نداشت اولیش محمدامین بود که جرات ندارم بهش حرف بزنم اگه گریه کنه و چیزی بخواد تا چهار پنج ساعت فقط گریه می کنه و به غلط کردن می اندازتت...

زینب خانوم را هم که همش باید از پای کشو لوازم آرایش بلند می کردم یا داشت التماس می کرد خاله برام رج می مالی خاله؟ یه دونه ...ببین لبام چقدر کوشولوئه تموم که نمیشه ته .... خالـــــــــــــــــــــــــــــه !!!!

و خلاصه با خوندن اتل متل دریاچه الدک داله گاز داره ماهی داله لک لک داره لک لک دیاچه اشنگ و ناسه دردن اون مثل طناب دلازه اون می تونه شنا تنه یا بپره یک پاشو بالا ببله ....

گوشهای مخملی بنده را بزرگ کردو یک دم هم برام گذاشت و هرچه داشتم و نداشتم گذاشتم جلوش بازی کنه!!!

ساعت ده بود که همه مهمونا رفع زحمت کردن و من را بادنیایی از کار تنها گذاشتند دختر خاله گرام را نگه داشتم وبه اتفاق مادرو مامی امیرعلی تشریف فرما شدن خونه مامان امیرعلی و من دست تنها افتادم به جون خونه و تمیز کاری و این حرفا....

شب هم که داشتم می مردم واسه خواب و دختر خاله جان تازه ساعت یک از خونه خواهر گرام تشریف آوردن و شروع کردن به حرف زدن و فالگوش وایستادن جلوی خونه واحد بالایی که باهم دعواشون شده بود و هرهر و کرکر خلاصه ساعت سه دعوا تموم شد و آتش بس و سکوت شروع کردیم به غیبت اقوام و این چیکار کرد و اون چیکار نکردو صحبت درباره خریدن لباس واسه مراسم پنجم عروس خاله و دختر خاله و دختر عمه و عروسی و پاتختی و ........

نمازمون را که خوندیم باز حرف زدیم هوا که روشن شد چشام انگاری داشت می زد بیرون از سرم بلندشدم رفتم تو تختم خوابیدم صبح زودم داداشم زنگ زده من رفتم نون بگیرم ده مین تاخیر داره عیب نداره منم خوابالو گفتم نه بی مزه وایستا بگیر یک سال که نیست بیدارم کردی دعوا کردم باهاش و خوابیدم ،باز یکی دیگه زنگ زد گفتم خدااااااااااااااااااااا الهی من بمیرم و با نق گوشی را برداشتم دیدم نوه خالمه و با خاله جونش کار داره بعدشم که دخی خاله بیدار شد هی منو می زنه بلند شو بابا بریم صبحونه بخوریم یالا می رم خونمون ها بلند شو دیگه ،پاشو هی می گم خوب بیدارم الآن بلند میشم میگه نه رفتی اون بالا نمی بینمت یالا بیا پایین دیدم الآن بیچارم می کنه بلندشدم روتختم را صاف کردم مشرف شدم پایین صبحانه خوردیم و مشغول تمیز کردن خونه بودیم چشمتون روز بد نبینه اومدم بیام تو اتاق داشت رخت خوابها را می گذاشت تو کمد دیواری در را بست بدون اینکه من را ببینه منم حواسم پرت رفتم تو دستگیره در دلم از حال رفت یه مقداری مثل نی نی کوچولو ها گریه کردم  اما آروم نشدم هنوز دستم درد می کنه خدا کنه نشکسته باشه آخه دست راستمه همه کارم بااونه الآنم نتونستم باهاش تایپ کنم  نزدیک یک ساعت و نیم میشه دارم می نویسم یه دستی کار خیلی مشکله ،خدااااااا چیزیم نشده باشه دارم از درد دست می میرم

ادامه مطلب
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 | لينک ثابت | عروسک خانومی |


یک نکته درباره آمپول نزدن اینجانب!!!

سلام

اوه ،چرا دیه حال و حوصله آپ کردن ندارم انگاری

خوب از مفاسرت که برگشتیم درگیر مریضی بودم ، خدا را شکر خیلی بهتر شدم خسته شده بودم از بس تب می کردم و حالم بد می شد اما هنوز سرفه می کنم و گلوم درد می کنه و داروهام هم تموم شده !

تو این جریان مریضی  و نظراتتون لازم شده یک نکته را بگم و اون اینه که من درسته از آمپول زدن می ترسم اما دلیل اینکه به دکی جون گفتم نمی زنم این بود که اگه بزنم می میرم !

داستان از اون جایی شروع می شه که من مریضی سختی گرفته بودم انقدر که گلو دردم زده بود به گوشم و عفونت کل بدنم را پرکرده بود روزی چند تا پنسیلین میزدم و کلی قرص می خوردم اما فایده ای نداشت انقدر گوشم درد می کرد که جویدن غذا برام مشکل بود ضعیف شده بودم و خودم حس می کردم دارم با مرگ دست و پنجه نرم می کنم ، از اول بچگیم از این سرما خوردگی و گلو درد و ... بدم میومد هیچ مریضی مثل این نمی تونست من را از پا دربیاره احتمال زیاد هم آخر می نویسن پارمیس در اثر آنفولانزای شدید در گذشت!!! 

وا خدا نکنه ،هنوز کلی آرزو دارم هنوز بچه ها مو ندیدم براشون وبلاگ نخوندم ،هنوز عروس نشدم که عمرا حالا حالا ها حلوای من را بخورید تا شیرینی عروسی بچه هامو نخورید محاله !!!

خوب از موضوع دور شدیم ، انقدر حالم بد شده بود که حتی نمی تونستم چیزی بخورم من از بچگی به خاطر اینکه مادربزرگم فوت شده بود و مامانم بچه آخر بود بیشتر خونه خاله بزرگم بودم ،اون روزا هم همون جا بودیم و دختر خالم که دکتر بیهوشی بود آمپولام را بهم میزد !!!

یکی از همین روزها که اومد آمپولم را بزنه با اینکه می ترسیدم اما باز هیچی نگفتم دستش درد نداشت زیادو حداقلش این بود که گریه نمی کردم....

از دید من: آمپول را که زد اصلا درد نداشتم برگشتم نگاهش کردم و گفتم تموم شد؟ بعدش تو سرم خواب رفت و یه مدت کوتاهی چیزی نمی شنیدم و نمی دیدم و حس نمی کردم وقتی بهتر شدم وتونستم چشمام را باز کنم دویدم طرف دستشویی همه دورم جمع شده بودن و من حالم داشت بهم می خورد .....

از دید بقیه: بعد تموم شدن آمپول به قول مامی مثل ماهی که بیفته از آب بیرون بالا پایین می پریدم، دختر خالم از ترس رنگش پریده بود مامی امیرعلی هم که اون روزا هنوس مجرد بود می کوبیده به دیوارو دیوار را هل می داده شاید بتونه از صحنه فرار کنه امیراون وقتا کوچیک بود و یه بچه که حرف تو دهنش بند نبود بهش می گن نری پایین به باباش بگی حالش بد شده تازه از بیمارستان مرخص شده و خطرناکه براش می گه نه نمی گم و میره پایین داد می زنه بدویید  که پارمیس مرد!!!

بعد اون اتفاق که به من و همه خیلی سخت گذشت دیگه آمپول تقویتی که می خوان بهم بزنن هم همین طوری میشم طبق چیزی که تو روانشناسی خوندم شرطی شدم و بااینکه این اتفاق برام نمی افته اما من باز هم حسش می کنم.  

از بیماری کم خونی رنج می برم و بی نهایت مقاومت بدنم کمه ...

سه سال پیش برای اینکه جوشهای صورتم کم بشه رفتم حجامت هیچ دردی نداشت مثل اینکه با خودکار خط می کشن نه تیغ ....

اما انقدر که لیوان دوم خون را می خواست پر کنه یک لحظه حس کردم سرم خواب میره چشمام هیچ جا را نمی دید هرچی باز و بستش کردم هیچی ندیدم ترسیدم یهو جیغ کشیدم بابایی دارم می میرم فقط صدا می شنیدم که همه ترسیده بودن بعد یه مدت دیدم دکتر بالای سرمه و بابایی هم آبمیوه به دست داره نیگام می کنه و نگرانمه ....

یک بارم تو مدرسه داشتم دنبال دوستم می کردم یهو پام گیر کرد به یه جا و افتادم زمین ، بازهم چشمام هیچی ندید و باز همین ها که گفتم تکرار شد برام ....

هربارم که برم برای آزمایش خون همین طوری میشم باز ....

به خاطر اینکه یه لحظه خون به مغزم نمی رسه و اینطوری میشم !!!

حالا فهمیدید من بیچاره چرا آمپول نمی زنم؟؟؟؟

پ.ن.1.دیشب باز رفتیم پارک خیلی خوش گذشت جاتون خالی جوجه کباب درست کردن خوردیم اونم روی منقل خیلی وقته بساط منقلمون به راهه همش درحال خوردن کباب،جوجه کباب و بلال هستیم جای همگی خالی.

 

ادامه مطلب
شنبه بیست و پنجم مهر 1388 | لينک ثابت | عروسک خانومی |


چندین تا خاطره

سلام

خیلی وقته نتونستم خاطراتم را ثبت کنم. اول از عروسی بگم چند وقت پیش عروسی دختر عمه خانوم بود که تاساعت 9سالن بودیم و بعدش تو باغ عروسی خیلی خوش گذشت   کلا دوست دارم فامیل عروس باشم بیشتر بهم خوش می گذره کلی قرو اینا دادیم و عمه جون گفت: خودتون را خسته نکنید اصلش تو باغ هستشااااااااا منم گفتم نترس تا خود صبح هم باشه من کم نمیارم ....!!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تازه مهم بودن هم خیلی کیف داره ها!اون وسط که قر می دادم دختر عمه جونم گفت:به افتخار دختر دایی خودم وهمه برگشتن من و نیگا کردن

نه اینکه ماشاالله بزنم به تخته اون روز خوکشل تر از همیشه هم شده بودم

خلاصه بعد از خوردن شام رفتیم باغ و اونجا هم کلی قر و اینا و بعد مامی گفت بریم دیگه گفتم نـــــــــــــــه

بزار وقتی شوهر عمه عروس را می سپاره دست داماد ببینم این قسمت را خیلی دوست دارم همیشه خودم هم با عروس گریه می کنم

یادمه عروسی دختر خالم ، هی می گفت پارمیس تورو خدا گریه نکنی من را گریه بندازی آرایشم خراب میشه  خوب به من چه انخده دل نازکم ،نوبت خودم بشه چیکار می کنم یعنی؟!

مامی می گه فک نکنم اصلا گریه کنی

ولی اگه گریه نکنم خیلی خنده دار میشه نه

خوب می گفتم این قسمت را که دیدم مامی گفت بریم دیگه؟

گفتم نـــــــــــه!یعنی دنبال عروس نریم؟خونشو نبینیم؟!مگه میشه!feeling beat up

خلاصه رفتیم دنبال عروس و جهیزیه شو دیدیم ، خیلی شیک بود دست عمه جونم درد نکنه.

وقت برگشت پاهام داشت از درد می ترکید،با اون کفشای پاشنه پنج سانتی هرچی به داداشی گفتم بزار دربیارم گفت نمیشه زشته منم لج کردم بهش و گفتم یا نگه دار یا همین طوری درمیارم خوردی زمینم به من چه(داداشی موتورداره،منم موتور خیلی دوست دارم با داداشی رفتم)

بحدش که دراوردم کفشامو پاهام آرومتر شد اما همه نیگامون می کردن نیمه شب دختر و پسر جوون با اون آرایش و لباس مجلسی ،نزدیک بود داداشی بایکی دعواش بشه از بس نگاه می کرد!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

این چند روز که نبودم رفته بودم مفاسرت،مثل همیشه بهم خوش نگذشت!! 

آخه اولش که دختر خاله جونم کار داشت همش پایین داشت خیاطی می کرد،یا واسه خرید حلقه و ... با آقاشون می رفت بیرون جمعه هم عقدشونه که از همین جا به هردوشون تبریک می گم و آرزوی خوشبختیشون را دارم .

روز بعدشم که یهو سرما خوردم ،تب کردم حالم حسابی بد شد(ااا این شکلکه چقد شلک منه ) ،تا بهتر می شدم می رفتم بیرون خرید می کردم   باز چون زیادی راه رفته بودم تب می کردم ومی لرزیدم و می خوابیدم به خاطر اینکه دختر خاله جونم واسه مراسمش مریض نباشه زیاد پیشش نرفتم و حتی شبا زودتر ازهمیشه می خوابیدم ،دیشبم که برگشتم نتونستم بیام پای کامپیوتر آخه حالم خیلی بد بود هنوزم بی حالم ،این آنفولانزا درد بدیه هاااااااا

دیروز رفتم پیش دکی جون خانوادگی مون که از ابل بچگیام می رفتیم پیشش ،انخده دوزش دالم مهربونه !!!

گفت: سه روز استراحت کامل و بیرون از خونه نمیری اگه بدتر شدی بیا پیش خودم نبودم برو بیمارستان

گفتم:پای کامپیوتر چی عیب داره؟

گفت: نه بشین چت کن

خندیدم ولی من که چت نمی کنم اصلا خوشم نمیاد!!!

بیشتر تو کار دانلود و آپلود و نوشتن خاطره و و بگردیم همین!!

گفت:دخملم آمپول می زنی که؟ گفتم:نـــــــــــــــــــه

گفت:باشه قرص میدم بهت عسیسم...

منم تشکر چردم و اومدم بیرون ...

داروهامو می خورم تلخی شربتام دیگه مثل همیشه نیست از بس دهنم تلخه ،غذاهای مامانی دیگه مزه خوبی نداره همه چی مزه مریضی را داره همین!!!

تازه برگشتمون هم با عجله و مسخره شد، وقت رفتن مامی جون فریزر را از برق کشیده بود و درست بعد سه روز یادش افتاد که آخ حالا چیکار کنه الآن همه  چی خراب شده و تا صبح خوابش نبرد و صبح کله سحر همه را بیدار کرد و باعجله راه افتادیم به سمت شهر خودمون ..

از بدبختی من چون آشپزخونه خیلی کوچیکه و فریزر را گذاشتن تو اتاق من ، خون آبه گوشتها رفته بود زیر میز کامپیوترم اشکم داشت درمیومد مامانی با هزار زحمت تمیزش کرد اما میزم خراب شده داداشی گفت گریه نکن خودم برات می خرم!!!

نکته:این داداش من همش در حال خرید واسه منه ولی نمی دونم چرا هرچی می خره من نمی بینم!!!

پ.ن.۱.دختر خاله جونم و مامی بزرگه هم برای تولدم پول بهم دادن 

ادامه مطلب
دوشنبه بیستم مهر 1388 | لينک ثابت | عروسک خانومی |


خاطره تفلدم

 

از صبح که بیدار شدم منتظر بودم یکی بهم بگه تولدت مبارک ولی انگار نه انگار تولدمه هروقت به مامی نیگا می کردم که بهم بگه دختر نازم تفلدت مبارک همه چیز می گفت جز تبریک منم کلی غصه خوردم عصر مامی گفت بیا بریم خونه خاله تو راه برگشت برات صندلی کامپیوتر بخرم منم حرصم گرفت گفتم نمی خوام بیام ، محمدامین از صبح اینجا بود و کلی شیطونی می کرد راستش من یه مقداری حسودم مخصوصا وقتایی که مامانم قربون صدقه کسی میره یا لوسش می کنه امروز دلم می خواست مامانم مثل 22سال پیش بغلم کنه و بوسم کنه دلم می خواست احساس کنم بچم دلم نمی خواست بهم بگن دیگه بیست و دوسالت شده !!!!!

هی بهانه گرفتم اما مامانم نفهمید بالاخره بهش گفتم از صبح تا حالا تو حسرت یه تبریک خشک و خالیت موندم گفت:اااااااا امروز تولدته!!!!

 عصر رفت خونه خالم و محمد امین را گذاشت که بلای جون من بشه بازم خداراشکر که تا ساعت هفت خواب بود ولی وقتی بیدار شد با امیرعلی کشتم من را ازبس اون اذیت کرد امیرعلی جیغ کشید دلم می خواست به خودم بزنم دیگه از دستشون  ، مامان تا ساعت هشت شب خونه نیومد ، بابا یادش رفته بود باید بهم تبریک بگه ،داداشی هم هیچی نگفت نه اس ام اسی نه زنگی نه تبریک تولدی خدااااااااا حتما من واسه کسی مهم نبودم که هیچ کس یادش نمونده تولدمه !!!خلاصه یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه محمد امین هی به داداشم می گفت :عمه داره گریه می کنه،مامانی بیاد دعوات می کنه ها، چیکارش کردی .؟؟!!!

جالب اینکه مامانم هم اومد گفت محمد یه روز تو خونه بودیا ببین بچم را چطور گریه انداختی !!

گفتم: نه خیر مامان خانوم از دست تو دلم گرفته یه تبریک خشک و خالی هم نگفتی بهم!!!

گفت:مامان جون تو همیشه عجله داری یه کم صبر می کردی اگه من تا شب بهت تبریک نمی گفتم بعدش میومدی گله می کردی!!!!

شاید حق بامامان بود اما من که چیزی نخواستم من دلم می خواست چشمامو که باز می کنم مامانی مثل بچگیام بیاد بغلم کنه و بگه دخمل ناسم تولدت مبارک باشه و برام از بچگیام تعریف کنه و من هی به کارایی که می کردم بخندم و ذوق کنم !!!!

من هی گریه کردم تا مامانی اومد بالای تختم و هی نازم کردو بوسم کردو گفت پاشو مامان جون،پاشو عزیزم تولدت مبارک خانومی ببخشید به خدا مامان می خواستم قافلگیرت کنم نزاشتی که تو از بس عجله می کنی ...

بعد گفت پاشو خودت به سلیقه خودت برو کیک بخر!!!!گفتم تا چه قیمتی؟ گفت:اصلا مهم نیست هرکدوم راکه پسندیدی بخر !!!منم با کلی ذوق با داداشی رفتم شیرینی فروشیها را گشتم ولی هیچ کیکی را نپسندیدم تا اینکه بالاخره داداشی خسته شد و گفت بریم همون شیرینی فروشی که از کیکهاش خوشت میاد تو تا اونجا نری کیک نمی خری من حوصله ندارم همه شهر را گشتیم و بردم اونجا ویه خونه خوکشل خریدم و اومدیم خونه !!!!

حالا از راه که رسیدیم ساعت 9تا خود 12:30 که بابام اومد خونه و ما کیک  را آوردیم محمدامین هی گریه کرد گفت کیک می خوام همین الآن کیک می خوام و داشت رو اعصابم اسکیت بازی می کرد!!!

به خاطر محمد امین هی عجله کردن نفهمیدم چطور کیک را فوت کردم،چطور بریدم و .....

آخرشم سر اینکه من می خواستم نصف کیک را نگه دارم واسه بعدا که عکس بندازم باز شروع کردبه گریه و گفت من اونو می خوام همشو می خوام انقدر گریه کرد که دیگه می خواستم سرم را بکوبم به دیوار و گفتم ولش کن خرما از کره گی دم نداشت برو همشو بخور اونم که فقط می خواست بهانه بگیره گفت :نمی خوام برید برام بخرید !!!مامان منم که واسه همه مادره واسه بچه های خودش زن بابا بلند شد شال و کلاه یک بعد از نیمه شب تو خیابونا دنبال کیک واسه ایشون و آخرم نخریدن و با بستنی سرش را شیره مالیدن آوردنش خونه شام خوردیم و بعد کلی دیگه گریه و بهانه رفتن خونشون الآن دارم یه نفس راحت می کشم ،هنوز یه کم عصبی هستم ولی به مامان هیچی نگفتم حیف بوسم نکردن دیگه!!!!

 

رفتم از مامان و بابا و برادر گلم تشکر کردم یهو یادم افتاد مامان باهام عکس ننداخته گفتم :مامان عکس ننداختی باهام حالا ناناحن شده ،قهر و اینا که تو اصلا به من تعارف هم نکردی گفتم مامی جونم خودت هی عجله کردی منم یادم رفت بهت بگم حالا که نصف کیک را نگه داشتیم فردا باهم عسک می اندازیم گفت:خوب باشه هرچی شده دیگه گذشته برو بخواب عزیزم!!!کاش یه کم دیگه بوسم می کردن نـــــــــــــــــــه؟!

هدیه چی گرفتم ؟ من قبلا هدیه هامو گرفته بودم یعنی حدود یک ماه پیش که رفتم مغازه پولیش فروشی و از این عروسکاش خوشم اومد به مامی گفتم بخر برام واسه تولدم دیگه هیشی نیخوام و اونم قبول چرده بود

خرس،خرگوش،موش،گاو،گربه،بازم یه موش دیده،یه دونه سگ کوشولو قلمز خومشزه هدیه مامانی بود دوتا علوسک نی نی گوجل چه پمسونک داله عسکشم تو وبم قدیما گذاشته بودم هدیه داداشی ناسم بود و یه صندلی کامپیوتر که بابایی هنوز نخلیده اما پولشو نقدا تقدیمم چرده هدیه خود بابایی بود محمدامین و مامانی هم یه دست لباس راحتی برام خریدن و امیربرام زد تولد 100سالگیت مبارک،مامان امین هم برام اس ام اس زد و تولدم را تبریک گفت و یکی از دوستام که اولین نفری بود که تولدم را تبریک گفت اونم از ساعت دوازده دیشب که گذشت برام زد تولد تولد تولدت مبارک و کلی شعرای دیگه که واقعا سورپرایزم کرد از همه دوستان وب و دوستان نزدیک خودم و خانواده عزیزم به خاطر همه زحماتشون متشکرم دوستون دارم .

پ.ن.۱.یکی شش تا بوس ازشون گرفتم چه حالی چردما

 

ادامه مطلب
یکشنبه دوازدهم مهر 1388 | لينک ثابت | عروسک خانومی |



دختري از جنس عروسک